جایگاه مغز های خلاص
میخواستم اول تو روزنامه همشهری اگهی بدم...ولی حالا اول اینجا میگم شاید بهتر شد...
میخوام یکی رو استخدام کنم!با حقوق ماهی سیصد هزار میلیارد(اختلاص!)تومن!حالا چرا اینقد میدم؟اخه شغلش خیلی سخته.کسی رو میخوام که توانایی مبارزه با مورچه های نیم تنی رو داشته باشه.کسی که روزانه 25 ساعت مورچه بکشه برام.خب بزار از اولش بگم...
من کلا شلخته ترین دختر دنیام!مامانم میگه!هیچوقت کسی نتونسته توی اتاق من راااااااه بره!تمام زمین پر از جنازه ی باربیه!بازی های یک دختر بچه ی احساساتی اینطور تموم میشد که خانومه باربی با احتای عضو موافقت میکنه و خانومه دکتر دوشیزه(خودم!)عمل پیوند عضو رو به دوش میکشه!البته معمولا با موفقیت انجام نمیشد واسه همین رو زمین دست و پای کنده زیاد دیده میشد!رو زمین اتاقم عروسک های پشمالو کم نبود!باغ وحش جولوم کم میاورد!دقیقا 400 تا سگ 500 تا گربه200 تا قورباقه100تاحشره....بعدش بزرگتر شدم و عروسک رو کنار گذاشتم!شد لباس!فرقی نمیکرد لباس مخصوص کجاس!کثیفه یا تمیزه!چه رنگیه!ماله چه فصلیه!همه با صورت گلوله ای روی زمین شوت میشدن!یادمه برای پیدا کردن پیراهن نارنجی ام زیر یه گوپه لباس گیر کردم!اما الان چی؟افتادم رو دوره خوردن!هرچی میخورم دیگه نمیتونه سیرم کنه!نه این که زیاد بخوام...از مزه اش خسته میشم!به بیسکوییت رو اوردم.خوردم خوردم بعد زده شدم جعبه اش رو گذاشتم رو میز کامپیوتر!دلستر خوردم خوردم خسته شدم لیوانش رو گذاشتم رو کتابخوانه!خلاصه همه چی ولو کردم!تا این که دو هفتس مورچه ها فهمیدن و حمله کردن به اتاق نازنینم!یک ظرف غذا که توش قیمه بوده رو زیره یک دسته کتاب زبان و ریاضی مدفون کرده بودم...چشمتون روز بد نبینه!امشب داشتم رد میشدم نوار قهوه ای قرمز با نقطه های سفید(برنج!)رو دیدم!جو گیر شدم!رفتم از این پودر قرمزا اوردم خالی کردم تو اتاقم!تا حالا مامانم رو اینقدر عصبانی ندیده بودم!گفتش اخه تو این کله ات چی میگذره؟!این سمه!میره تو ریه ات خفه میشی!منم هی خندیدم گفتم نه بابا!!ولی الان که تنهایی نشستم تو اتاقم چشمم داره میسوزه!!دو سه شبه کابوس مورچه میبینم...در بدترین شرایط با باطری قلمی شروع به له کردن مورچه ها میکنم!فقط یه چیزی...من مردم که قرار نیست اینا منو بخورن؟!!؟
هوم...چی بگم؟شاید بعضی هاتون پست ترک عادت موجب مرض است رو دیده باشید.خب دقیقا 4 ساعت بعد از گذاشتنش توی وبلاگ پاک شد.اخرش هم یکم خود درگیری نوشته بودم.
خلاصه این که شما که خودمونی هستید،دیوونه شدم.دقیقا الان که دارم اینو مینویسم یکی داره روحیم رو تضعیف میکنه.اشکال نداره.همه به چیزی که سزاوارشن میرسن.مهم نیست کی اند یا چی اند.
این بحث رو بزاریم کنار بهتره.دختر ماه میگه:از دید روانشناسی الان در اوج افسردگی قرار داری!فقط بهش زل میزنم که بره بیرون.خب شایدم راس میگه.
بهتره بیام سر وبلاگ.با گفتن حرفای خودم و مشکلاتی که درکشون نمیکنید به جایی نمیرسیم.نمیدونم چی کار کنم.هر روز دلم میخواد بیام اینجا و یک دل سیررررررر بنویسم.ولی نمیشه!!انقدر موضوع تو دلم دارم که خدا میدونه.
براتون بگم؟دوس داشتم شعر نو ترجمه شده ای که جدیدا خوندم رو براتون بزارم.مخاطب یک دختر دبیرستانی یا مدرن بگم(های اسکولی)بوده.یکم عشقیه!میخواستم برای دوستای دبیرستانی ام بنویسمش.
یکی دیگه در مورد این که چطور همه چیز توی این دنیا روی هم تاثیر میذاره.حتی این که تو یه شیشه نوشابه میندازی تو جوب!
یکی دیگه میخواستم بحث رو سیاسی-اجتماعی-اقتصادی کنم!
این که در مورد مادر و روز مادر بنویسم.
در مورد هرچی که فکرشو کنی!همه چی دارم!خیلی هاشون رو نوشتم ولی ....شترق پاکشون کردم!
به هر حال...نا امیدی همینه دیگه!دلم میخواد تا اخر عمر ام بنویسم خسته شدم!خسته شدم...!ولی کو اراده!؟
یه شایعه ی تازه شنیدم.درسته؟شنیدم امتحان داریم!البته من که این خرافات رو باور نمیکنم!!یه شایعه دیگه هم هست میگه فردا امتحان زبان دارم!ترم!من که اصلا از تغیر سال و بزرگ شدن خوشم نمیاد!این همه زور زدیم جون کندیم اسم این همه بچه رو یاد گرفتیم،این همه سعی کردیم باهاشون بسوزیم و بسازیم و بشناسیمشون یهو زرشک!همه میرن یک دسته جدید میاد!حالا دوستای مورد علاقه که جای خود دارد!فک کن!این همه با یک دسته بگی و بخندی و راحت باشی بعد ناگهانی غیب بشن!من که اصلا به روابط تلفونی اعتقاد ندارم چرا که خیلی مزخرف اند!!در واقع یکی از کابوس های من با تلفن حرف زدنه!این کاریه که خانوما در زیاده روی توش معروفن نه؟میخوام یک کلمه درس بپرسم..عرق میکنم،لکنت زبان میگیرم،لهجه افغانی،ناخونامو میکنم،مبایلمو پرتاب میکنم....بعدشم که 2 دقیقه مزاحم شدم 45 دقیقه عذرخواهی و طلب بخشش میکنم!
دوباره دارم در مورد خودم مینویسم.ببخشید!!خیلی دلم پره!میشه یه سوال کنم؟چرا همه فک میکنن که خیلی تنهان؟همه فک میکنن برای خودشون خاص اند یا تفاوت های خاصی دارن.حالا یا بد یا خوب...خیلی ها فک میکنن هیشکی دوسشون نداره.خیلی ها فکر میکنن مریض اند!بیماری های بد مثه سرطان !
خلاصه انسان واقعا موجود قابل ستایشیه ولی یکم خله...ما موزیک گوش خراش گوش میدیم و از اذیت کردن لذت میبریم!لباسای ترسناک میپوشیم و از تماشای کتک کاری لذت میبریم!واقعا خل بازیه!اما اشکال نداره!!عادی شده!
این پستم خیلی چرت نشده؟میخواین پاکش کنم؟!!
ببینم شما از خودتون لذت میبرید؟
این یه دروغه یا یک رویا؟
اگرسر خاکم امدی به احترامت بلند نشدم از سکوتم بدان که خاک پایت شده ام
خسته ام.خسته ی خسته!بابا میگه به این زودی خسته شدی؟؟
مامان میخنده و میگه درستو بخون!!یاد گذشته ها رهام نمیکنه!
یاد اون نقاشی افتادم...اون موقع که تصمیم گرفته بودم
به خاطر بابام از محل زندگیم جدا بشم و برم یه شهر دیگه زندگی کنم.
اونجا من و مامان همش یه سرگرمی داشتیم.نقاشی!!مدادرنگی های من!
دفتر نقاشی من!پاک کن من!و نقاشی های من!!
یه نقاشی که ازهمه بیشتر دوسش داشتم.یه دختر با شنل بنفش کج و کوله!
موهایی که به طرز اغراق شده ای زرد بودن!چشم هایی که اندازه شون
با اندازه پاهای اون هیچ فرقی نمیکرد!حتی شاید بزرگتر هم بود!!
و مژه های سیاهی که بالا و پایین چشم بودن و هرکدوم
پنج سانت!!صاف و سیخ!نمیدونم وقتی برگشتیم چرا بابابزرگم
همین نقاشی رو انتخاب کرد و زد به دیوار اتاقش...
وقتی اون نقاشی زشت و مسخره رو بالای دیوار اتاق بابایی دیدم
اینقدر خوشحال شده بودم که حد نداشت.
همش میرفتم و نگاش میکردم.شاید حضورش بعداز یه مدت برام تکراری
شده بود که یادم نمیاد از کی دیگه اون نقاشی رو ندیدم.
چقدر به پسرداییم کمک کردم تا نقاشی هاشو با پونز بچسبونه به دیوار اتاق بابایی!
یادمه که نگاه نمیکردم تا ببینم اون نقاشی هنوز همونجا-همون بالا درست جلوی چشم
هست یا نه!واسم مهم بود که نقاشی های اون رو به دیوار بچسبونیم...
من خیلی وقته که توی اون اتاق نرفتم تا ببینم که نقاشی ها هنوز اونجا هست یا نه!
اما الان که فکر میکنم میبینم نقاشی من اون جلو نبود!نه دیگه نبود!
درست تو چشم هرکسی که از جلوی در اتاق رد میشد
اما من دیگه اون نقاشی رو ندیدم...
چرا ارزش من داره واسه دیگران میاد پایین!من اون نقاشی رو با همه وجودم
کشیده بودم...با همه شوق بچگیم.با وجود افتضاح بودنش
خیلی بیشتر از این طراحی های درست و حسابی
از ظرف و ظروف های مامانم دوسش داشتم.
اما بابایی!تو دوسش نداشتی.مگه نه؟؟




اما بعضی وقتا هم قبل از اینکه یه کاری رو بکنه
پشیمون میشه و دیگه اون کارو نمیکنه.
اما بعضی وقتا میخواد یه کاری بکنه
نمیدونه که بعدش پشیمون میشه یا نه!

مثل الان من!11:30 شب پاشدم اومدم پست بذارم و
نمیدونم که فرداصبح از بی خوابی الانم پشیمون میشم
یا نه.که نمیتونم پاشم.الانم که توهم زدم یه چیزای سیاهی
روی مونیتور میبینم
اما میدونم که نیست!!!
پس من میرم بخوابم.شب بخیر!!!
میدونید بروبچ!حدود وسط های پارسال بود که من با بابام رفتم سازمان بورس!خب..بابام که اونجا زیاد میره.همه میگن به به اقای...خوش اومدید!این کیه؟!
بعله!منو میگفتن!با لفظ (این!!)اون موقع پست فطرت تر بودم(نمیدونم چرا وقتی میرم مدرسه احساساتی میشم!)
یکی از اون گردن کلفتاشون اومد جلو.بابام جلوش مثه نوزاد بود!اقای (ایکس)چهارشونه با کت شلوار(!)با بابام دست داد.منتظرتون بودیم اقای...!بعد نگام کرد:این...؟
گر گرفتم!به نظرم یارو شبیه راننده کامیون بود ولی با اون کت شلوار ..!!
بابام تصیح کرد:دختر دومه!چند وقتیه علاقه مند شده به سهام و بورس و سرمایه گذاری.برای سرمایه گذاری اوردمش.
اقای(ایکس)همچین چپ چپ نگام کرد که انگار ادم فضایی ام!
:دخترت رو اوردی؟!پسر نداری؟
تکنیک پست فطرتی به کار گرفتم.مثه یک بچه ی راضی و خوشحال لبخند زدم و کنار بابام وایسادم.اصلا به روی خودم نیاوردم.
بابام گفت:من 3 تا دختر دارما!)بعد دوباره به حالت ارامش و لبخند برگشت:جنسیت که توی تصمیم گیری و دقت برای خرید سهام تاثیر نداره!)
اقاهه پوزخند زد و خم شد تا قدش بهم برسه!دستشو اورد جلو!
(اوهو اوهو دستش مثه دست کارگرای ساختمونی گنده بود!(این قسمت دوشیزه ی درونمه که چندشش میشه))
قسمت اتیش پاره ی من با تمام قدرت دست اقای ایکس رو فشار داد(ولی جلوی اون پشه هم نبودم!)اونم دوباره پوزخند زد و برگشت با بابام حرف بزنه.
منم رفتم یه عالمه سهام شرکت لبنیات پاک(!)و نفت بوشهر(!)خریدم!
دیروز خواب بودم که بابام رسید خونه و بهم گفت بریم سازمان بورس!حتی نگفت چی شده.
رفتیم دیدیم 6 برابر سود کردم!وقتیدیدمش عیت دیوونه ها تو سالن بپر بپر میکردم!اون یارو ایکس اومد!به بابام تبریک گفت!بعد دباره خب شد(احساس کوتوله بودن میکنم!!)بهم گفت بابات خوب انتخابایی کرده بود!!)
اگه مجبور نبودم حفظ ابروی خانوادگی کنم همونجا یک بلایی سر ایشون میاوردم که حالیش بشه نباید با سن و جنسیت و انتخاب های من شوخی کنه!حالا یارو رو ولش!6برابر سود!!یوهووووو!پولدار شدم!!زده به سرم!!یه لحظه...وایسا ببینم...اوهو اوهو!
حالا این همه رو چی کار کنم!!!خرج کنم!؟بزارم تو بانک؟!بازم سهام بخرم؟!!(این یک حالت روانیه بعد از موفقیت از ترس از دست دادن موفقیت که احساس بدبختی میکنی!)ولی دیگه مهم نیس!فقط خوشحالم انتخاب خوبی کردم!اخ!دختر ماه الان منو زد!میگه:احمق با اون همه که تو روزنامه خوندی سود نمیکردی جای تعجب داشت!)دختر ترسو میگه:همچین کار شاقی هم نکردیا!)
اینا ماله دیروز بود.و اما امروز به خاطر این اتفاقا من باید خانوادم رو مهمون کنم!شام بپزم!شق شق!روی ایپاد میکوبم تا غدای جدید پیدا کنم.اها این خوبه.
همینطور که پیاز خورد میکنم و میگریم(!)فحش میدم که وقتی نمیبرم غذای خوشگل میپزن میدن بهمون!وقتی بردم خودم باید غذا درست کنم!حاصل این اشک ها و فحش ها و شیکوندن ظرف ها شد:ماکارانی با پنیر پیتزا!
به نظر خودم خوب بود!حالا فردا میبرم مدرسه میدم به خورد گلسا و پرنسس و هلیوس و کیمیا جوون!اگه مردن میام یه پست میزارم!اگه زنده موندن .....خب...ام...لابد اتفاقی بوده!!
اگه بی مزه بود ببخشید.اگه بامزه بود بخندین.اگه میخواین تبریک بگین.اگه نه فحش بدین!راحت باشید!اینجا خونه خودتونه!دم در زشته بفرمایید!
الان خوشحال و خندانم.فردا شاید نباشم!فردا های دور!باید قدر شادی رو دونست،نه؟
خب قبل از عید خیابونا خیلی شلوغه.چه برسه به بازار!
همینطوری بابام دست منو میکشید که گم نشم
یه خانومی هم داشت با بچش میومد...
البته من پشتم بهش بود.ولی خانومه به بچه ش گفت:ریحان !هل بده برو!اینا رو رو بدی پررو میشن...

من برگشتم و همچین به خانومه نگاه کردم که خودم ترسیدم.بیچاره خانومه دررفت!
ولی واقعا چرا؟!
.....................................
راننده سرویس اول راهنمایی من اصولا یه خانوم خیلی عصبی بود!
اینقدر عصبی که تو سن 37 سالگی سکته مغزی کرد!البته زنده موند.

یه روز بارانی داشتیم به چهارراه نزدیک میشدیم.چراغ سبز بود.اما همین که خواستیم از چهارراه رد شیم
چراغ زرد شد.اما اون اهمیت نداد و ردشد و وقتی ما وسط خیابون بودیم چراغ قرمز شد.
این آدم اینقدر بد به اونایی که نزدیک بود بزنن بهش بد نگاه میکرد که ...

....................................
چرا مردم همیشه فکر میکنن که حق باخودشونه؟
حتی منم همین فکرو میکنم.واقعا دلیلش چیه؟
خیال میکنیم ارباب بقیه ایم و فقط کافیه تا بهشون یه لطفی بکنیم تا اونا رو سرمون سوار شن؟!
مامان من دیشب سر شام داشت تعریف میکرد که پدربزرگ یکی از همکاراش
سکته مغزی کرده و الان تو کماست.

این همکار دنبال یک پرستار میگشت تا بیاد و از پدربزرگش مراقبت کنه!
یه خانومی اومدن برای استخدام.فرمودن که من به شرطی
از این آقا پرستاری میکنم که با ایشون صیغه بشم!!!

هه!فرمودن زشته که من بخوام از یه آقا پرستاری کنم ولی باهاش محرم نباشم!

حالا خانم محترم شاید این آقا اصلا قصد ازدواج نداشته باشه!شاید بخواد درسشو ادامه بده!
اصلا ببینم تو جهیزیه داری؟پیرمرد دسته گل رو بدیم بهت؟
پس فردا به هوش اومد نمیگه شما اینو به من انداختین؟!
ای بابا!تازه فرمودن که شما فیلم تا ثریا رو دیدین؟!
یاخدا!قصد جون پیرمرد رو کرده!!!
رویاها ...واقعا چی هستن؟
مثل یه سری حباب که تو هوا پراکنده ان و منتظرن تا یه نفر اونا رو بگیره؟؟
چرا این رویاها اینقدر زیبان؟
اینقدر خوب و امیدوارکننده؟!
اینقدر خوب و پرقدرت که تورو از اینجا به یه دنیای دیگه می برن؟
چرا اینقدر مهربونن؟
چرا ولت نمی کنن؟چرا همیشه خوبن؟
چرا طلایی و زیبا و هزاران صفت عالی که میتونی بهشون بدی.
اما این رویاهای رنگارنگ یه عیبی دارن.
بزرگترین عیبشون:در مقابل حقیقت حرفی برای گفتن ندارن.
چرا حقیقت اینقدر سنگدله؟
اینقدر سخت و بی رحمه که رویاها رو مجبور میکنه که برن.
فقط برن و دیگه هیچوقت پیداشون نشه!
تفاوت بین همه وجود داره.این طور نیست؟
تفاوت دیده میشه.تو با خانواده ات خیلی فرق میکنی مگه نه؟خودت فقط میدونی چقدر متفاوتی.شباهت ها خیلی کم اند نسبت به تفاوت ها.ولی باید بگم بهتره باهاش بسازیم.به فکرش نباشید.میدونم که هر کسی از چیز هایی که داره ناراضیه.ولی به نسبت بعضی ها خیلی خوشبخته!من به بدبختی اعتقادی ندارم.همه به نسبت شخص دیگه ای خوشبخت اند.(ولی هیشکی حالیش نیس!)یک موردی که امشب دوس دارم بگم در مورد خانوادس.
امشب تولد خواهر بزرگم بود.به جو خاص خانوادم فکر میکنم.جوی که کمتر کسی تجربه اش میکنه.درسته که لباس قشنگی پوشیدیم.لبخند واقعی روی لب والدینم نقش بسته.خواهر کوچیکم طراوتشو حفظ کرده.با خوشحالی جعبه های کادورو تکون میده.تنها عمه ام با زن عمو و پسر عمو و پسر عمه ام هستن.خیلی کم پیش میاد که ببینمشون.فک فامیل...دلم واقعا براشون تنگ میشه.تا به حال امکان نداشته برای تولد بیان پیشمون.امشب اتفاقی اینطور شده.با این که اروم ندارم باید باهاشون دست بدم و لبخند بزنم.میخوام بغلشون کنم و گریه کنم.دلم تنگ شده.همه نشسته اند.تلوزیون فیلم یک شومینه ی بزرگ رو نشون میده و اهنگ ارومی از کلایدرمن.خسته کنندس.فقط یک لبخند.زمزمه های اروم.جو سنگین و رسمی.تنها ادم شاد جمع پسر عمه ام.فرشید.اروم ولی شوخ.لبخندش واقعیه برخلاف همه.تقریبا همسن بابامه!زن پسر عموم هم میاد.هووووف!واقعا خسته شدم.از خانواده ام.از رسمی بودنشون.از این که نمیتونم با مادرم هم راحت حرف بزنم.اونا هر چیزی که اراده کردم بهم دادن.احترامه خاصی که به خاطرشون توی جامعه دارم ارزوی خیلی هاست.ولی از این هم خسته شدم.میخوام عادی باشم.با همه بخندم.راحت حرف بزنم ولی بعضی چیزا دست ما نیست.مثل این که کجا به دنیا میایم.پدر و مادرمون کی اند یا چه کسی میشیم.خیلی از اینا دست ما نیستن.باید باهاشون مقابله کنیم.باید باهاشون بسازیم.درسته که امروز منم ناراحتم و احساس سنگینی میکنم،ولی باید با اونا بسازم و در حد خانواده ام رفتار کنم.شما هم همینطور.حالا قدر مهربونی مادرتون رو بدونید.قدر راحتی با اشنایان.یک دوست دارم که اصلا حوصله ی فامیلاشو نداره!درک میکنم چون هر هفته میبینتشون!ولی من چی که سالی یک بار هم شانسشو ندارم!امیدوارم قدرشونو بدونین.اونا خیلی هم دردسر نیستن.این که زیاد سر میزنن خوبه!الان ساعت هاست که دارم مینویسم.هر جمله رو 4 بار پاک میکنم.الان کامپیوتر ارور داد که یا خاموش میکنی یا خودم خاموش میشم!دقیقا 5 دقیقه بهم وقت داده!مجبورم.وگرنه دلم میخواست بیشتر ور بزنم!شرمنده!در اخر بگمقدر زندگیتونو بدونین.قدر خانواده دوستان و فامیل ها و مهم تر از همه خودتون رو بدونین!بای!!
گوی شیشه ای شکسته
پر از آب...عروسک توش...یه دختر و پسر که دستشون دور گردن همه...
کوچیک که بودم خاله ام میگفت اینا خواهر و برادرن
همیشه عاشق اون مجسمه های رنگی بودم
از دو سالگی....اما چهارده سالگی خریدمشون...
موقع مرتب کردن اتاقم...از لب کشو لیز خوردی و افتادی روی زمین
روی فرش...چشمامو بستم...همیشه از شیشه شکسته میترسیدم...
اما تو نشکستی...تو منو نترسوندی...
آرزوی دوازده ساله ی من!جلوی چشمام نقش زمین شدی...
یادمه که چه طوری خریدمت.
عصبانی بودم.از هرچی عشق پدر و مادرم به برادرم...
داد میزدم:باهاتون هیچ جا نمیام.ازتون بدم میاد.برید.خودتون برید.من نمیام.
مامان رفت.با برادرم.بابا موند:چی شده بابا؟
همه چی رو براش گفتم.خندید و گفت:واسه همین ناراحتی؟
اخم کرده بودم.آخه چرا همه چی واسه تو خنده داره بابا؟
گفت پاشو بریم لب دریا.
اونجا یه عالمه خرت و پرت واسه خریدن بود.
وارد مغازه که شدم دیدمت.
گوی نارنجی.مجسمه های داخلت با لباس نارنجی
موهای نارنجی...
کلاه نارنجی...
همون لحظه اول عاشقت شدم.
بابا گفت همینو میخوای؟
بغض کرده و عصبانی گفتم اوهوم
خریدش.باورم نمیشد.یه گوی شیشه ای دوهزار تومنی.
خندیدم.از ته دلم خوشحال شدم.
-دیگه چی میخوای؟
-هیچی.
با یه لبخند احمقانه.
حالا من با توی شکسته چی کار کنم؟
تویی که شیشه ات ترک برداشته و
مجسمه های عاشقت کله پا شدن.
چپه شدن.وقتی جلوی چشمام افتادی زمین...
از چشمام هم افتادی...
متاسفم کوچولوها...متاسفم...دیگه نمیتونم هرروز پاکت کنم و تکونت بدم
اما قول میدم هیچ گردالوی شیشه ای جای تو رو نمیگیره.
قول میدم...
اولش میگم سلام.چون ادب حکم میکنه.بعد باید بپرسم حالتون چطوره؟
خب...نمیدونم...پنج شنبه اس و اخر هفته ولی اصلا لذتی نمیبرم.خوشحال نیستم.احساس تنهایی میکنم.
چند روزیه عشقمو ندیدم.دلم براش تنگ شده.خیلی خوشگله.موهاش سیاهه پوستش سفیده...گاهی فقط بهم یک لبخند میزنه ولی با همون هم دنیا رو بهم میده.اسمشو....بگم؟خیلی دوس دارید بدونید؟اسمش
ماهِ
نخندینا.خیلی دوسش دارم.
من شبا از پنجره میپرم تو بالکن.اخه در صدا میده.بالکن بزرگیه.میتونم توش بدوم.ولی میرم با تمام کثیفیش ،میشینم رو زمینش.مهم نیست کی باشه.ساعت چند باشه.هوا چطور باشه.با همون لباس خونه.کمه کمش 10 دقیقه.
اینجا سوال پیش میاد.یک احمق نصف شب با یه تیشرت و دامن تو بالکن وسط زمستون چی کار میکنه!؟
باشه میگم...بهش میگم:خلوت!
میرم میشینم و فکر میکنم.فکر میکنم که من چی هستم.ماهیتم چیه.برای چی تو این دنیا اومدم.به چه کاری مشغول ام.چه سودی برای این دنیا ،مردم،دولت ها و خودم دارم.ایا مهم ام؟تا حالا از خودت پرسیدی چی هستی؟من ادم مذهبی نیستم.کودک یا بچه نامیده میشم تو این دنیا.
ماه رو میبینم.به شخصی حسودی میکنم.چقدر خوشبخته که از جنسه ماهه.چقدر خوشبخته که هروقت بیداره با ماهه.شخص عجیبیه.نمیشناسیدش.بهم میگه خب تو هم عاشق خورشیدی!
درسته.خورشید خدای همه چیزه.ماه هم از اونه.ولی ماه چیه؟چی کارس؟ماهیتش معنویش چیه؟
متاسفانه نمیتونم خوب بیان کنم.کاش شما هم میومدین تو ذهنم و میفهمیدین.به ماه نگاه میکنم.فکر میکنم که من چی هستم...جوابی براش ندارم.
ولی انسان ها چی اند؟ماه جوابمو میده.شایدم دختره ماه.
میگه:انسان ها فقط....ابزار اند.
ازرده خاطر میشم:چرا خواهر؟
زمزمه اش تو ذهنم میپیچه:اخه هیچی نیستن.
مکث میکنه.فکر خودم دوباره به کار میوفته.مغزم جواب دختره ماهو بررسی میکنه.به خودم میگم:درسته.انسان ها هرکاری میکنن برای خودشونه.اونا ابزار اند.همه برای همدیگه ابزار اند.همه یک اربابی دارن.همه باید یک کاری کنن.به جز یک دسته.بچه ها.تا 5 سالگی ارباب ندارن.چون عقلی ندارن .اگه عقل داشتن ارباب هم داشتن.بعدش درس میخوانن تا حداقل ارباب بعضی ها باشن.ولی بازم ارباب دارن.اخییی...دلم میسوزه.به دلایلی که احمقانس نمیتونم بگم چرا!
یک شخص دیگه ای هست که بازومو چنگ میزنه و میلرزه.همیشه میگه میترسم.حالا فهمیدم از چی میترسه.
تو ای خواننده!انسانی؟امیدوارم بهت بر نخوره.تو هم غروری داری.منو بخش.نتونستم تحمل کنم و ننویسم.کسی درکم نمیکنه منم هنوز بچه ام.تحمل بار سنگین افکارمو ندارم.باید تخلیه بار بشه!به دل نگیر.
یکم غرورتو بشکن به خودت اجازه بده در موردش فکر کنی.ابزار...
ابزار هستی؟دو تا مثال دارم
یک:کار میکنی.میگم چرا؟میگی:واسه پول در اوردن_واسه زن و بچه_واسه زندگی راحت!
میگم:داری زحمت میکشی.کاری میکنی که پول در بیاری پس یک ابزاری.حتی ابزاره راحتیه خودت.
دو:درس میخوانی.میگم چرا؟میگی:میخوام ادم بشم_پول در بیارم_کمکی به مردم_معروف بشم_بتونم زندگی کنم.
میگم:درس میخوانی برای اینده ات.که زیر پا نری و ارباب ابزار های بیشتری باشی.ولی بازم ابزاری!
فقط یکی ابزار نیست:خدا.در حدی نیستم که بهش فکر کنم.متاسفم
دختر ماه و اون یکی دختر ترسوه بهم سیخونک میزنن.میگن بس کن!
باشه باشه...
در اخر اظافه میکنم:من یک احمق و یک بچه ام.لطفا منو جدی نگیرید.با خوشحالی به زندگیتون بپردازید.بخندید.با ماه دوست نشید(به فکر های بزرگ مجبورتون میکنه)فقط به زیباییش نگاه کنید.از این کارا(نصف شب زمستون تو بالکن)نکنید!مریض میشید!
من خودم شخصا اردشیرو نمیشناسم (کاخ اژدها)ولی سیاوش و بردیا رو چرا!
سیاوش پسر کیکاووس که زیردست رستم بزرگ شد .(راز کوه پرنده)
بردیا پسر دوم کوروش کبیر و برادر کمبوجیه که خیلی شبیه پدرش بود.(رستاخیز فرا می رسد)
اسم سه کتاب از آرمان آرین.
انتشارات موج.حدوداهفتصد صفحه.
برنده کلی جایزه.
سه گانه پارسیان و من .
کتاب اول این سه گانه درمورد پسری به اسم اردشیره که پدر و مادرشو جلوی چشمش
میکشن و اون وارد یه دالان تاریک و طولانی میشه که اونو از زمان حال میرسونه به
آژی دهاک ماردوش و کاوه آهنگر.
کتاب دوم این سه گانه درمورد پسری به اسم سیاوشه که با پدو مادر ناتنی اش تو یه تعمیرگاه
زندگی میکنن تا این که به همراه جادوگری به اسم ماگو به دنبال کتابی میگرده که تمام اسرار و
علوم زندگی انسان رو در خودش داره .که این کتاب سیاوشو به رستم میرسونه.
به کیکاووس پدر نامرد و بی احساس و هوس بازش.
کتاب سوم درمورد پسر پولدار و 15 ساله ایه که پدرش اونو برای ادامه تحصیل به خارج از ایران میفرسته
و اون تو جریان سقوط هواپیما و زنده موندنش با سیمرغ ملاقات میکنه که اونو میبره به تاریخ ایران باستان.
همراه با کوروش و داریوش اول و آتوسا و برادرش کامبیز و.... .
و جریان عاشق شدن این سه تا پسر 12.13 و 15 ساله.
اردشیر و ماننا
سیاوش و گلناز
بردیا و بهار
و صحنه های عاشقانه و رمانتیک.
و در آخر نبرد سیمرغ و مار.
سیمرغ نماد اهورا و مار نماد اهریمن.
شاید منظور آرمان آرین از بیان این نبرد در حضور هزاران هزار نوجوان همسن و سال
بردیا و سیاوش و اردشیر(تو کتاب توصیف شده که وقتی سیمرغ و مار باهم میجنگیدن هزار
دختر و پسر نوجوون که همشون در تاریخ سفر کرده بودن هم اونجا حضور داشتن.)
نبرد خیروشر باشه.نبرد همیشگی خیر و شر.
سیمرغ یه جا میگه آیا صبح نزدیک نیست؟
از آیه های قرآن.
اما عقیده من اینه که میتونه یه جنبه بچگونه هم داشته باشه.
میدونی میتونه جامه عمل پوشوندن به آرزوی یک نوجوان برای ملاقات با شخصیت
تاریخی محبوبش باشه.
مگه اینطور نیست که هممون میخوایم یک شخصیت تاریخی رو ببینیم؟
مگه هممون به یه شخصیت تاریخی یا یک پادشاه یا یه قهرمان
علاقه نداریم؟
خب این میتونه یکی از مفاهیم کتاب باشه.
اما منظور اصلی داستان همون نبرد همیشگی خیر و شره.
به خاطر اینکه عنوان کتاب آخر همینه:رستاخیز فرا می رسد.
اولا سلام!خوبید؟هستید دیگه....!به خاطر تموم شدن عید که هیچ!به خاطر مشق ننوشته و درس نخونده و کوفت و زهره مار همه بد اند!این عادیه!در کل خوبید!میدونم!
قطعا همه 100 بار تو زندگیشون کوه رفتن!حتما دفعه ی اول دست مامانتون روگرفته بودید و تلو تلو میخوردید!
ولی من در سن 14 سالگی اخر عید برای اولین بار در عمرم رفتم کوه!
رفتم توچال!دیدم تو خونه همش باید تو اینترنت بچرخم!کسی هم که نیست باهاش سروکله بزنم!
مامانم که کمرش درد میگیره!بابام پاش درد میگیره!خواهر کوچیکم اینقدر لاغره جون نداره از کوه بیاد بالا!خواهر بزرگم فقط با دوستای دانشگاش میره بیرون!من در سن نوجوانی دارم تو خونه میپوسم!هاهاها!
صبح ساعت 9 پاشدم صبحونه خوردم!بعد زد به سرم در تنهایی قشنگم برم یک جایی!گفتم کجا برم؟کوه!
یک ازانس گرفتم رفتم توچال!اون تیکه ش تا ایسگاه اول داشتم میمردم!اخه چه انتظاری میشه داشت!بعد تازه راه افتادم!ایسگاه اول رو از جاده اصلی رفتم.ایسگاه دوم رو از میان بر رفتم.میان برش خیلی بد بود!شیب تند داشت زانو هام درد گرفت!بعدش تا ایسگاه 5 بی توقف رفتم.ولی ایسگاه 7 کم اوردم برگشتم!خیلی خوش گذشت...بهترین روز زندگیم بود!یوهووووو!!یک مورد بامزه مردمی بودن که اومده بودن!یک پیرمرد قوز کرده و لاغر عین چی از من جلو زد!یک چیز عجیب دیگه هم این بود که وقتی تنهایی میرفتم مردم با یک حالت عجیب بهم زل میزدن!از این حرکت خیلی بدم میاد!یک دختره از رو به رو میومد.اینقدر زل زد که وقتی از کنارم رد هم شد برگشته بود پشتکی راه میرفت تا بتونه ببینتم!حالا یکی تنها یک جایی راه میره دلیلی نداره اینقدر بهش زل بزنیم که روانی شه!همش فکر میکردم ینی چه شکلی ام که بعضیا اینقدر ناجور زل میزنن!؟خلاصه!ولی خوش گذشت!موقع برگشت با تله کابین اومدم.پیش یک خانواده افتادم که خیلی بامزه بودن!اون بالا در یخ زدگی هم یک هات داگ خوردم!کلا خوش گذشت!بارون هم اومد!این بود اولین روز کوهنوردیه من!هاهاها!
خوش باشید!
شما جز این بیندیشید و آنگاه همه چیز به راه می آید.
تنها بیندیشید که در خواب بوده اید
آن دم که این صورت ها پدیدار می شدند.
و این مقال زار و کم بها
تنها رویا به بار می آرد و بس
مردمان خرده مگیرید
اگر ببخشاییدمان به راه می آییم
و از آن رو که من پاک صادقم
اگر که خوشبختی دور است و دست نایافته
اکنون برای گریز از زبان مارصفتان
تا دیرنشده به جبران آن خواهیم شتافت
اگر جز این شد دروغگویم بخوانید
شب بر تمام تان خوش باد
دستان تان را به من دهید اگر که رفیقانیم ما...
از هواپیما پیاده شدم.سعی کردم از زن وراجی که کنارم نشستته بود دورتر راه برم.پشت سر دوتا بچه 5-6 ساله وارد اوتوبوس شدم.یک گوشه دستمو به میله گرفتم تا نیوفتم.اوتوبوس راه افتاد.به دلایلی،برمیگردم خونه؛به تنهایی.چمدون خاکستری و سنگینمو میگیرم.قرقر دنبال خودم میکشمش.بی اختیار مواظب کیف دستیه کوچیکم هستم.توش تمام چیز های مورد علاقمه:مبایل،هدفون،ایپاد.و البته تمام پولی که باید تو تنهاییم خرج کنم.و کیلید خونه.با احتیاط سوار یکی از اژانس ها میشم و مقصد رو میگم.به هیچ چیز فکر نمیکنم.کاملا تهی به بیرون زل میزنم.راننده حواسش به زن و بچه ش تو داهاتشونه.میدونم . پول رو پرداخت میکنم.در ها رو باز میکنم و از راه پله بالا میرم.خوشحالم که موتوره سبزه برقیم سر جاشه.چراغ خونه ی خالم خاموشه.شمال اند.دوطبقه ی بالا مال ماست.ولی اکثرا تو طبقه اولیه هستیم.مامان بابا وخواهر کوچیکم بالا میخوابن.اونجا بزرگ و کم وسایله.مثل همیشه توی طبقه ی اول چمدونم رو میندازم وسط پزیرایی.در اپارتمانو قفل کردم.تیپ تنهاییمو رعایت میکنم.لباسا روی زمین پخش!خب...در یخچالو باز میکنم.هیچ!چیزی پیدا نمیکنم که الان حوصله ی خوردنشو داشته باشم.با دقت ابنبات های مورد علاقمو تو سوراخ سنبه های اتاقم میچپونم.به لاکپشتم، پتروک و دوست جدیدش که خواهرم خریده غذا میدم.سالمن.یک اکواریوم ماهی داریم.کثیف ولی سالم اند.به اونا هم غذا دادم.ساعت تقریبا 11 شبه.یادم افتاد.4تا همستر تو راه پله دم دره طبقه بالا داریم.مامان بابا و دو تا بچه که دختره ماله منه و پسره ماله خواهر کوچیکم.با خیال راحت برای خودم اون طور که دوس دارم تو بهترین فنجون چای میریزم.تو این مورد سخت گیرم.کله بوفه ی مامانم رو به هم میریزم تا فنجونی که الان حوصلشو دارم پیدا کنم.یک وسواس فکریه.روی مبل میشینم.در سکوت به کارم فکر میکنم و چایی میخورم.یک سیب و یک خیار برمیدارم و می برم.فکر میکنم:ناخون هام خیلی بلند شده.بی توجه به لباسم توی راه پله میرم.پابرهنه از پله ها بالا میرم.دم قفس اونا رو زمین سرد زانو میزنم.با اسودگی نگاهشون کردم.موشه خاکستری،تپل و سرحال،خانومه خونه!موش قهوه ای ،با لپ های پر،اقای خونه!و بچه موشه خودم که خاکستری کم رنگه.پشتشو کرده بهم و احتمالا خوابه.ولی از موشه خواهرم خبری نیست.بی خیالم.اینا شیطونن.لابد رفته تو راه پله.در قفس رو باز کردم تا میوه ها رو بزارم.من نمیزارم کسی به اونا گوشت بده.به نظرم تندخو میشن.دقیق تر نگاه میکنم.یک تیکه های عجیب و پشمالو تو قفسه.بیشتر دقت میکنم.انگار خاک اره ها خیس اند.خیس که چه عرض کنم...خونی اند.هرچی بیشتر دقت میکنم بیشتر چشمام گرد میشه!نه!موشه خواهر کوچیکم گم نشوده!خورده شده!وحشتناکه!البته به نسبت تمیز خورنش!چیز زیادی نمونده!فقط پوستش کنده شده کنار قفس بود!موش من سالم به نظر میامد.فقط خواب بود.فکر کردم اونا اینقدر گشنه شدن که یکی از بچه ها رو خوردن!بعد فک کردم شاید اون مرده بعد خوردنش!به هر حال خوردن بچه شون یکم...!اِ...چرا ماله من نمیاد غذا بخوره؟اون یک دختره شیطون و تپل بود!اروم و قرار نداشت!چشه؟!به دستام نگاه کردم.هرچه بادا باد!تو دستم گرفتمش.هیچ تکونی نمیخورد.قلبه کوچیکش کفه دستم میتپید.احساسش میکنم.زنده که هست مشکلش چیه؟به صورتش نگاه میکنم.چشماش که سالمه.نه خراشی نه زخمی.غذا رو جلوی دهنش گرفتم.تکون نمیخورد.نگران شدم.اخه از تولدش مواظبش بودم.قبلا قفسشون کنار راهروی طبقه ی ما بود.از اتاقم دید داشت.وقتی به دنیا اومدن 8 تا بودن.اکثر لاغر بودن چون دوران هاملگیه مادرشون تو مغازه بودن و خیلی رسیدگی نمیشد،2 تاش زنده موند.این یکی ماله منه.3 ماه زندگی کرده و میتونه 4 سال زندگی کنه.پس نمیخوام به خاطر کم حواسیه خواهرم بمیره.نه تو دستای من.قلبش میزد.بدنش گرم بود.در طبقه ی بالا رو باز کردم گذاشتمش رو فرش.چقدر بی وزن شده بود!حتی نمیتونست دهنش رو باز کنه.نا امید بودم.به ناخون های بلند و لاک زدم نگاه کردم.نه!نمیزارم بمیره!لاک سفید رو از انگشت اشارم تراشیدم.یک تیکه ی خیلی ریز خیار گوشه ی دهنش گذاشتم.اونا 4 تا دندون دارن.2بالا2پایین.ولی تکون نمیدادشون.لبش رو بالا نگه داشتم.زبونش تکون میخورد.تشنه بود.خیار رو کنار گذاشتم.دویدم پایین با قاشق پلاستیکیه بسته ی شربت سینه ،براش اب اوردم.اب رو اروم بهش دادم.درواقع تو حلقش چپوندم.هنوز تکون نمیخورد.فقط چشمای بزرگ قرمزش رو باز کرده بود.از کنار دندون های بلند و سفیدش خیار تو دهنش گزاشتم.یک تیکه اندازه ی مورچه.صاف روی زمین گذاشتمش.احساس کردم قورتش داده.این کار رو تکرار کردم.بعد 2-3 بار به اندازه ای قدرت گرفته بود که بلرزه.رو زمین گزاشتمش.حتی نمیتونست وایسه.دختره قشنگم!دستش لاغر شده بود.به شدت میلرزید.همون جا رو فرش ولش کردم.به هر حال راه نمیره.پریدم از پایین سرنگ خودمو برداشتم.شربت ویتامین وتقویت خواهر کوچیکمو باز کردم.با سوزن ازش کشیدم.مایع غلیظ و قهوه ای سوخته.سوزنش رو در اوردم.رفتم بالا.از کنار دهنش تو حلقش ریختم.اونم تند تند قورت داد.فقط یکم کافی بود.میخواستم چیزی تو معدش باشه.چون اسید معده ی اینا خیلی قویه.حتی اگه دارو اثر نکنه باعث میشه معده اش نسوزه.ایندفه شروع کردم به سیب دادن بهش.حدود یک ساعت از این سیب میکندم(اندازه مورچه)و میزاشتم گوشه ی لپش تا قورتش بده.دیگه نمیلرزید.ولی همچنان ضعیف بود.رو پاهاش نمی ایستاد.بالاخره گزاشتمش زمین.یک خیار جلوش بود.به زحمت و با سختی دهنشو باز کرد و خیلی کم ازش گاز زد.نای گاز زدن هم نداشت.به پدر مادرش فحش دادم که تک خوری کردن و به این بچه ی بیچاره ندادن.هر لحظه بهتر میشد.گاز های قوی تر میزد.روی پا هاش وایساد.گاهی چند قدم میومد.خوشحال شدم.اکواریوم قدیمیه لاکپشتم رو در حالی که به خوردنش نگاه میکردم تمیز کردم.لبخند میزدم.خب...اگه یک کاری کرده باشم که ارزش افتخار داشته باشه (برای خودم) نجات این بچه همستر بود!حالش خیلی بهتر بود.ولی زمان میبرد تا به اون وزن قبلیش برسه.و همینطور شادابیش.فکر نمیکنم صحنه ی خورده شدن برادرش جالب بوده باشه.برای اونی که خورده شده متاسف و خجالت زده ام.ولی برای اینی که نجاتش دادم خوشحالم.امیدوارم خدا منو ببخشه.اکواریوم تمیز رو پر خاک اره کردم.توش یک عالمه خیار گندم و سیب خورد کردم.فقط برای خودش.بردمش تو اتاقم.کناره شوفاژ یک جای نرم و گرم.بوش برام مهم نیست.پدرومادرش بالا میمونن.من فقط دختر خودمو میارم تو اتاقم!الان که دارم تایپ میکنم میبینمش که با خواب الودگی تند تند غذا میخوره.از چند چیز واقعا تشکر ویژه میکنم.یکی ناخن بلندم که کمک کرد غذا هارو خورد و توی دهن موش کوچولوم کنم.یکی اقای خیار!و البته اقای سیب!و از سرنگ امپول که در ویتامینه کردن بسیار منو یاری فرمود!واز شربت ویتامین خواهرم!
حالا من تا اخر عید تنها نیستم.موش موشکم پیشمه!
بروبچ...عید میرید مسافرت حواستون به حیوون های خونگیتون هم باشه!اون بیچاره ها هم زندگی دارن.دوس ندارن از گشنگی، توی درد بمیرن!
حالا خودم تا اخر عید برا خودم تخم مرغ هم درست نمیکنم!هاهاها!پیتزا جونم!
خیلی خنده داره!من از یونان اومدم اونوقت براتون از عملیات نجات همستر نوشتم!هه هه!خب من برم در تنهایی خودم...شب زنده داری و موش بازی و اینترنت بازی!خوبه دیگه...تا شروع مدرسه ها هیشکی نیست!دنیا ماله منه!
شبتون بخیر!
سلام.نه حال دارم نه حوصله!احمقانس ولی دلم میخواد برم مدرسه!هرچند که این معلما هر روز امتحان نگیرن غذاشون هضم نمیشه!هرچند که نمیتونم بیام اینجا!هرچند که همش باید بشینی تو کلاس اینقدر که خشک شی!
ولی بازم حال میده!سر امتحانا با پرنسس تقلب کردن...تقلب کردن با ماشین حساب...(!)سر کلاسا ریز ریز حرف زدن و نامه رد و بدل کردن...داستان نوشتن..
با کیمیا جوون(اگه میشناسین)در مورد لباس عید حرف زدن...کلا میشه گفت خوش میگذره!البته با دوستات!
الان مامان و بابام رفتن برا هم عیدی بخرن!منم که هویج!هی هی هی!ولی جدا از شوخی شما دلتون تنگ نشده؟
اگه نه عادیه !چون من یکم خل ام !نه حوصله ی مسافرت دارم...نه حوصله ی خونه!
مسافرت میرم آتن تو یونان ولی دوس دارم برم توچال!یا پارک لاله...عجیبه ولی من در عمرم پارک لاله نرفتم!توچال هم یک بار با خاله ام رفتم!کوه نرفتم...اسکی نرفتم...یک بار در عمرم رفتم سینما!و جالبیش اینجاس هر جای دور از ذهنی بگید رفتم!
پس بروبچ!هروقت میرین پارک یا شهربازی یا کوه،سعی کنید خیلی خوش بگذرونید!جای منم خالی کنید!
با هرکی میرید خوش باشید!(تا حدودی!)
الان فقط دلم میخواد برم مدرسه!با شخصی به نام گلی پلی راه برم....!و خیلی با ادب با شخصی به نام هلیوس صحبت کنم!(امیدوارم نام بردن اشکال نداشته باشه اخه هزار تا هلیوس تو دنیا هست!)
خودم میدونم پس فردا پشت سرم حرف در میاد ولی اشکال نداره!من فقط عادت کردم !
هوی!پرنسس جان شما دلتون نمیخواد برید مدرسه؟!
این کلمه(هوی!)افتاده تو دهنم !منظوری ندارم والا از تلفظش خوشم میاد!
میخوام خودمو بکشم چون قبلا برای نوشتن یک پست 2 ساعت وقت میزاشتم!مینوشتم،میخواندم،اصلاح میکردم،موقعیت شناسی میکردم،از جنبه های مختلف برداشت میکردم که یک وقت مشکلی ،سوتفاهمی نشه!الان خیلی بی خیال انگشتامو روی کیبرد فشار میدم و نوشته ای با 500 تا مشکل رو ادامه میدم!
امیدوارم اصلا جدی نگیرید!این یک متن اغراق امیزه!ولی جدی دلم واسه دوستام تنگ شده!
نیاز به تکرار نیس که من خل ام!
یک خل سر خوش!
حالا دارم جیغ میزنم(من این دو هفته چی کار کنم؟!روانی میشم!!یکی بیاد منو ببره مدرسه!!!اهای!!!هوی!!)
امشب کیا بیدارن تا صبح؟
| Design By : RoozGozar.com |
